...
چو دیدی روز روشن را
چه جای پاسبان باشد
برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش
تو لطف آفتابی بین
که در شبها نهان باشد
دلا !
بگریز از این خانه
که دلگیر است و بیگانه
به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد
بجو آن صبح صادق را
که جان بخشد خلایق را
هزاران مست عاشق را صبوحی و امان باشد
یکی خوبی
شکرریزی
چو باده رقص انگیزی
یکی مستی
خوشآمیزی
که وصلش جاودان باشد
...
کسی کاو یار صبر آمد
سوار ماه و ابر آمد
مکن باور که ابر تر گدای ناودان باشد
...
کسی کاو خواب میبیند که با ماه است
بر گردون
چه غم
گر این تن خفته میان کاهدان باشد
دهان بربند و خامش کن که نطق جاودان داری
سخن با گوش و هوشی گو
که او هم جاودان باشد
مولانا جلالالدین محمد بلخی
از حل کردن آدم هایی با ساختارهای مغزی فرکتالی چند بعدی خسته شده ام
فکر می کنم بخش عظیمی از انرژی فیزیکی، متافيزیکی و پاتافيزیکی ام
را خرج حل کردن آدم هایی کرده ام که
اصلا حل تحلیلی و عددی نداشته اند …
معادلات يا بهتر بگویم “نامعادلات” بی جواب و حد
اصلا این روزها از آدم های مغز فندقی، خطی و صفحه ای بیشتر خوشم می آید
همان هایی که
برای دوست داشتن و نداشتن
برای زنده بودن و مرده بودن
برای خواب و بیداری
برای نفس کشیدن و کار و زندگی و مردگی اشان
دنبال دلایل افلاطونی و عرفانی
بهانه های ابدی و ازلی نمی گردند.
از همان هایی که شب ها توی مترو و
روزها توی کلاس حرکات... می بینم.
همان هایی که با خریدن یک انگشتر بدلی گنده و
ياد گرفتن یک حرکت پای ساده
بی بهانه و "ساده"
شعف وصل پیدا می کنند و
صدای خنده اشان بی سبب تا عرش بالا می رود!
از همان هایی که از دنباله روح بیرون زده از چشم هایت
هیچ چیز دستگیرشان نمی شود....
چند روزیست که کلمه "چرا" را ازمجموعه لغات ذهنم دور انداختم
چرا، چرا من، چرا تو، چرا اون موقع، چرا حالا…
چرا را که دور بريزی کلا راحت تر می توانی
نفس هايت را بالا و پايين بفرستی!
حوصله ندارم کسی نگرانم باشد،
دوست ندارم کسی از روی تخم چشمهايم
از روی پلک زدن هايم
بخواهد رازهای درونم را کشف کند
رازهای من ابدیست
چشم هايم را برای هميشه از همه خواهم دزديد…
…
من خوبم
صدای آهنگ را کم می کنم
می گذارم آرام بنشيند روی تنم
نوايش که به مغز استخوانت برسد بلندت می کند ....
پنجره را باز می کنم
سردم می شود و بلندتر سرفه می کنم
من خوبم
پولیور قرمزم را می پوشم
شکل زنی می شوم که دوستش دارم
می نشینم روی صندلیم
آرام، بی صدا، بی عجله
دی ان ای هايم را می شمارم
…
تنها نیستم
“پیر" هم نشسته گوشه اتاقم و راز دل می خواند
و با صدای بلند می خندد و می گوید "تو خوبی"


به سلامتیِ درخت! نه به خاطرِ ميوهش، به خاطرِ سايهش.
به سلامتیِ ديوار! نه به خاطرِ بلنديش،
واسه اينکه هيچوقت پشتِ آدم رو خالی نميکنه.
به سلامتیِ دريا! نه به خاطرِ بزرگيش، واسه يکرنگيش.
به سلامتیِ سايه! که هيچوقت آدم رو تنها نميذاره.
به سلامتیِ پرچم ايران! که سهرنگه.
تخممرغ! که دورنگه. رفيق! که يهرنگه.
به سلامتیِ همه اونايی که
دوسشون داريم و نميدونن، دوسمون دارن و نميدونيم.
به سلامتیِ نهنگ! که گندهلات درياست.
به سلامتیِ ز نجير! نه به خاطر اينکه درازه،
به خاطر اينکه به هم پيوستس.
به سلامتیِ خيار!
نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «يار»ش.
به سلامتیِ شلغم!
نه به خاطر «شل»ش، به خاطر «غم»ش.
به سلامتیِ کرم خاکی!
نه به خاطر کرمبودنش، به خاطر خاکیبودنش
به سلامتیِ پل عابر پياده!
که هم مردا از روش رد ميشن هم نامردا!
به سلامتيِ برف! که هم روش سفيده هم توش.
به سلامتيِ رودخونه!
که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن.
میخوريم به سلامتيِ گاو! که نميگه من، ميگه ما.
به سلامتيِ دريا! که ماهی گنديدههاشو دور نمیريزه.
میخوريم به سلامتیِ اونکه هميشه راستشو ميگه.
به سلامتیِ سنگ بزرگ دريا! که سنگای ديگه رو میگيره دورش.
به سلامتیِ بيل!
که هرچه قدر بره تو خاک، بازم برّاقتر میشه.
به سلامتیِ دريا! که قربونياشو پس ميآره.
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع! که يهتنه يه اتوبان رو حريفه.
به سلامتیِ سيم خاردار!
که پشت و رو نداره.
به سلامتیِ سرنوشت!
که نميشه اونو از سر نوشت.
تا حالا فکر می کردم
که این فقط دنیاست که به حال من کاری نداره
و بی تفاوت به منه
آفتاب که بزنه
پرند ههاش می خونن
و برگ هایی که باید بیوفتن می افتن و
سیلویا بی من و با من بزرگ می شه و
خلاصه متعلقات و غیر آن ناگزیر سرگرم
کار خودشون می شن
هر چند قبلنا از این بی تفاوتی جهانی لجم می گرفت،
ولی تازگی ها خودم هم
عادت کردم بی خیال دنیای مزخرف درونیم بشم
و مثل بقیه دنیا و مشتقات بدرد نخورش
خودم رو قاطی گذر زمان بکنم و
تا سر حد خفگی خودم رو سرگرم تفریحات چرند دنیوی بکنم!
تا بلکه دنیای درونی دست از سرم برداره
و نیز فرصت فکر کردن …


“تو میمیری و من اونقدر بهت فکر میکنم
تا آخرش به خودم میقبولونم
که هر پدیدهی آشوبناکی، یه روزی تکرار میشه.
بعد سعی میکنم با منطقی جلوه دادن قضیه،
کمکم فراموشت کنم و قبرت رو، یه تیکهی حاصلخیز از مزرعه بدونم...
تو میمیری و من فکر میکنم
که هر پدیدهی آشوبناکی، محض تنوع، محض خنده،
یه روزی آشوبناک بودنِ خودش رو زیر سؤال میبره.
من امیدوار میمونم.
من مزرعه رو مهمترین تراژدی عمرم میدونم.
من التماس میکنم. گور بابای هر چی آشوبه...
تو میمیری و من باورم میشه
که هستهی اصلی اکسپشنهای آفرینش،
یه جاییه نزدیک همون قبرستونی که آخرین بار با هم رقصیدیم.
میرم همونجا.
یه اکسپشن، هر چهقدر هم آشوبناک باشه، دو تا نمیشه.
تو میمیری و من منتظر میشینم تا مردنت رو ببینم.
همهی سعیم رو میکنم که مثل همیشه نباشه تا باورم بشه؛ شببهخیر.
همهی سعیم رو میکنم که مثل اوایل آفرینش بشه؛ شببهخیر.
هیچوقت فکر نمیکردم بعد از مردنت
هنوز هم چیز هیجانانگیزی برای پیشبینیکردن وجود داشته باشه.
یه چیزی تو مایههای شببهخیری که هر شب لای یکی از تارهای موت میگفتم...- ” هرم
بعضی مواقع بعضی مفاهیم
بدجور به لحظه لحظه زندگیت گره می خورند.
حالا هر جا که می روم
حتی وقتی نمی روم و ساکت می نشینم
پلک هم که نزنم
انگاری من- تو - مکان - اجرام - احوال و لحظات
به طرز عجیب و غریبی کانوولوت می شویم با:
- وحدت
- شک و باور
- صورت متافیزیکی قانون سوم نیوتن
دو کلام از خواب های یک دیوانه در جهان مسطح:
"من یک "تو"ی ناخالصم
با ضریب همگنی بینهایت
و ضریب همزمانی یک
و ضریب ِ اتصال صفر"

شکل۱- یک فقره آقای بی نهایت که فکر می کنه تنهایی به وحدت رسیده

شکل۲- دو فقره آقا و خانم بینهایت که فکر می کنن به وحدت رسیده اند!

شکل۳- یه چیزی اومده از حلقوم وحدت رد شده
بعضی روزها
دم دم های یک غروب آخر هفته
ویر ریاضت کشیدنت می گیرد...
دنبال زخم های قدیمی می گردی.
من اینجا چه می کنم؟
مگر قرار نبود پابرهنه توی پاییز بدویم؟
آرام روی آتش لم دهیم؟
تشنه کنار همان چشمه همیشگی بنشینیم و
ماهی شدن آدم ها را نگاه کنیم!
حالا به جایش رفته ایم روی پشت بام دنیا
در پی شمردن انبوه ستاره ها
که سرنوشت ساده امان را معلق نگاه داشته اند
نشسته ایم این بالا تا شب خواب پروانه شدن ببینیم
و روز خواب آدم شدن!

چه کسم من چه کسم من
که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم
گه از این سوی کشندم
ز کشاکش چو کمانم
قدر از بام در افتد
چو در خانه ببندم
مگر استارهی چرخم
که ز برجی سوی برجی به نحوسیش بگریم
به سعودیش بخندم
نفسی آتش سوزان
نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ؟
ز چه فصلم ؟
به چه بازار خرندم ؟
نفسی همره ماهم
نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم
نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم
نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم، که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب، قانون
هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم
وتد هوش بکندم
.
.
.
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم؟
هله ای اول و آخِر بده آن بادهی فاخِر
که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
بده آن باده جانی ز خرابات معانی
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی
که نمییابد میدان بگو حرف سمندم
جلالالدین محمد بلخی
ما آدم ها انسان های ناسپاسی هستيم.
چون هر روز صبح که از خواب بيدار می شويم
خدا را به خاطر آن که ديگر به مدرسه نمی رويم، شکر نمی کنيم!!
"وودی آلن"


رنه ماگریت ٫ روزی سیب سبز بزرگی کشید که تمام خانه را گرفته بود!
تصویر از مریم مومنی از خانه ی هنر زوریخ
"دستانت را گرفتند
و دهانت را خرد كردند
به همین سادگی تمام شدی
از من نخواه كه در مرگ تو غزل بنويسم
كلماتم را بشويم
آنطور كه خون لبهايت را شستند
و خون لبهايت بند نميآمد
تو را شهيد نميخوانم
تو كشتهي تاريكي هستي
كشتهي تاريكي
اين شعر نيست
چشمان كوچك توست
كه در تاريكي ترسيده است
در تنهايي
گريه كرده
اعتراف كرده است."-الیاس علوی
برگ وقتی داره از درخت می افته
به درخت نگاه می کنه یا به زمین؟
گنجشک وقتی داره از شاخه می پره
به شاخه نگاه می کنه یا به آسمون؟
گیاه وقتی داره رشد می کنه
به ریشه اش نگاه می کنه یا به بالا؟
تو وقتی داری میری به عقب نگاه می کنی یا به جلو؟
همه فرقمون
برای رفتن یا نرفتن
برای موندن یا نموندن
به خاطر تفاوت در سمت نگاهمون به مسیره!

"ماندن سخت و رفتن سهل، سخن عارفانه باشد
ماندن سهل و رفتن سخت، سخن عاجزانه اگر
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
- خوابت نمیبرد امشب ؟
چرا زل زدی به من
من که تمام لالاییها را برایت خواندم!
دلتنگی مگر تو ؟
یادت رفته من عروسکم ؟

بعضی لحظات هست
که آدم دوست دارد
کوک دنیا تمام شود
و هر کس در لحظه خودش
خشکش بزند...

امشب از خودم دلگیرم...
چرا این مدت آدم هایی را که برایشان مهم بودم
و دوستم داشتند
بی انصافانه به گوشه بی در و پیکر و پرتی
از فکر و روحم انداخته بودم!
از بی تعادلی روابط خوشم نمی آید.
شب خداحافظی مجدد از این سرزمین یخی
برایم عجیب، تازه و تا حد زیاد باورنکردنی شده!
امشب عجیب بی خوابم!

زندگی کردن در وضعیت
"جیره بندی ثانیه ها و دقایق زندگی"
طعم عجیب و غریبی به اون میده
عجله و دلواپسی داشتن کوتاه بودن
روزهای انگشت شمار
برای شاد بودن و شاد کردن
و با هم بودن
را از روزهای پیشین
انگار دارم همینطور با خودم می کشانم....
حساب هم که می کنم
انگاری آنقدرها هم نیست،
یک "جیره" کمی بزرگتر
برای لذت بردن!
زندگی را هدر ندهیم...
یک لحظه از یک روز
آرام و نرم
میآید
و حرف پنهانش را میزند
حتا اگر خفته باشی
بیدارت میکند
و حرف پنهانش را میزند
پس آن گاه
دوباره محو میشود
آرام و نرم
مانند یک لحظه..."- شهاب مقربین

ابری نيست
بادی نيست
می نشينم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زيست
مادرم ريحان می چيند
نان و ريحان و پنير آسمانی بی ابر اطلس هايی تر
رستگاری نزديک: لای گل های حياط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ريزد
نردبان از سر ديوار بلند صبح را روی زمين می آرد
پشت لبخند پنهان هر چيز
روزنی دارد ديوار زمان که از آن چهره من پيداست
چيزهايی هست که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بينم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه پل از رود از موج
پرم از سايه برگی در آب....
مجرمگفت: من فرشتهام!
قاضي پرسيد: بال هايت كو؟
گفت: بال هايم را بريدهاند!
قاضي باور نكرد. نيشخند زد و او را به جرم نداشتن كارت شناسايي به حبس محكوم كرد. وقتي مي خواستند به دست هايش دست بند بزنند ، ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند. ساعتي بعد قاضي در كتابهاي قانون دنبال مادهاي ميگشت كه مربوط به تعقيب مجرم در آسمان باشد.
شباهتِ ما در تفاوتِ پریدنـِــمان بود...


در این چند هفته بعد از بازگشت
خانه همان خانه است
کار همان کار
راه همان راه
دوست همان دوست
جاده همان جاده
یار همان یار
مقصد و مبدا همان ها که بودند
سفر و جاده از همان مسیر هر ساله
آسمان همان آسمان
...
فقط لحظات هستند که
"لذیذتر"
می گذرند،
انگاری بعضی وقت ها خوب است
بگذاری زندگی ولرم شود
جرعه جرعه
مزه اش اش کنی و
بنوشی اش...
حتما سراسر شب صدامان ميكردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند
حتما سراسر شب
بر دريچه سنگينات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را ميشنيديم
كه بر گل نامرئي ميباريد
و بويي غريب
از گلهايي ناشناخته در شب ميپيچيد
با دست بسته نميشود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو ميبندد
و آنچه كه ميبيني روياهاي ماست
كه مثل مهاي برميخيزد
بر سنگت فرو ميريزد
با دست بسته نميشود كاري كرد
اما هيچكس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمهشبان قدم به خيابان ميگذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را ميشناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن ميگويند.
فکر نمی کردم
فرآیند خداحافظی بتونه تا این حد شیرین باشه
این مدت بیشتر از هر چیز برایم مشق صبر بود....
شمردن از یک تا ۱۰۳۶۸۰۰۰
حالا رسیده ام به۱۰۱۹۵۲۰۰
خداحافظ شهر همیشه خلوت و دمغ !![]()

به چیزی که دل ندارد دل نبند.
بستم
بست
بس است
همین!


"و سرانجام
از قصه های شکارچیان چیزی نمی ماند
جز یک مرغابی مرده بر پیشخوان
رنج آور است
اما چیز مهمی نیست..." - رسول یونان
غم که می آید چند تا چند
بزرگ مقیاس و کوچک مقیاس یکجا می آید....
چیزمهمی نیست.
رنج آور است اما من عادت دارم!
بعضی روزها هست که آدم دوست دارد
یک دست گل قشنگ برای خودش بخرد
چترش را ببندد....
از وسط مه و بارون خیس خیس بگذرد...
انگاری بعضی روزها آدم...

دارم فیلم ها و عکس های امروز دانشگاه و خیابون آزادی
رو می بینم و به شدت یاد مدل آیزینگ دو بعدی افتادم
به نظرم اول درس پدیده های بحرانی
به جای مثال فرومغناطیس و .....
رفتار جمعی جامعه ایرانی رو با نقاط گذار عجیب
نشون بدن خیلی قابل فهم تره!

نمی دونم اینجایی که من از هواپیما پیاده شدم اشتباهیه یا
اونجایی که بقیه پیاده شدن یه جای دیگه بود!
قضیه از اینجا شروع شد که من مدام دارم تو این یخ دونی به تناقض می رسم
بچه که بودم زمان جنگ می گفتن:
خارج یه جایی که برقاشون هیچ وقت نمی ره
حالا اینجا خارجه و جنگم نیست و برقاشونم 2 ساعت و 3 ساعت هم می ره
شنیده بودم خارج یه جایی که سیستم حمل و نقلش ثانیه ای و خیلی منظمه
ولی وقتی سوار اتوبوسهایی می شم که تاخیر هم داره و
تا خرخره پر از آدم که چه عرض کنم به همون نسبت سگه!
که اگه بدشانسی بیاری سگه ازت خوشت بیاد
در حالی که داره می لیستت دور از ادبه بگی "ایش"
باید بگی اوه بگذارید راحت باشه... چه سگ پتیول نازی! .... چند سالشه؟
شنیده بودم خارج پر از ساختمونهای بلند و جدیده
ولی حداقل تو این شهر به غیر از 3-4 تا ساختمون دولتیش
همش حداقل مال 50-60 ساله پیشن و حسابی مستهلک
و بیشتر از 6 -7 طبقه هم وجود نداره
و حالا که آتش نشان شدم فهمیدم چون نردبون آتیش نشونیش فقط به 6 طبقه
می رسه و هر کی بخواد بلندتر بسازه اول باید یه نردبون برای آتش نشانی بخره
شنیده بودم که این فقط ایرانه که همش تق و لقه و همش تعطیلات داریم
ولی حالا اینجا که اومدم در عرض 3 ماه و اندی بیشتر از 5-6 تا تعطیلات
و بین التعطیلات (اسکوییز دی) 3-4 روزه داشتن
شنیده بودم که آزمایشگاه ها خیلی تمییز و سیفتی و این حرف ها....
ولی وقتی وارد آزمایشگاهی شدم که ماسک توش نبود و سینک ظرف ها
پر از مواد و کثیف.... که هنوزم به سیستم شپلگیشون عادت نکردم!
و از همه جالب تر شنیده بودم به خاطر اوضاع سیاسی ایرانیا خیلی منفورن و...
ولی به خاطر دو تا شاخ پنهانم همش ازم می پرسن کجایی هستی
و وقتی می گم ایرانی درست مثل یونانی ها باهامون رفتار می کنن و
کلی از تاریخ و قدمت ایران تعریف می کنن!
شاید بزرگترین تفاوت این باشه که اینها کمتر "غر" می زنن و
بیشتر از اینکه "غر" بزنن دنبال راه حلش می گردن
و اینهاکمتر به هم توجه می کنن تا از هم ایراد بگیرن
و این باعث می شه هر کی با هر شکل و قیافه ای می خواد
بتونه "آزاد" تر تو جامعه اش وارد بشه....
خلاصه همه رو گفتم که بگم اونجایی که من ازش سوار هواپیما شدم
به اینجایی که من از هواپیما پیاده شدم خیلی بیشتر می ارزه
و حالا که به یقین رسیدم بقیه دنیا هم خبری نیست
با خیال راحت می تونم همه عمر
به دنبال راه حل برای "بهترتر" شدن خاک خودم بگردم!