خلوت، کوچک، بی دغدغه
آنقدری که همه جایش را به یک نگاه ببینم
نه دغدغه رسیدن به جایی داشته باشم
و نه وسوسه انجام کاری
من باشم و آن پیر
یک بید مجنون
یک رود آرام
کمی سایه و چمن
و یک گپ ساده و بی بهانه
و جبرئیل که گه گاه بیاید...
دو استکان چای داغ برایمان بیاورد،
دلم می خواهد این اپیزوت تا ابد تکرار شود...

اونالیای کوچکم
بزرگتر که می شوی...
همه چیز با تو بزرگتر می شود و سنگین تر
الا یک چیز،
کوله بار گناهانت که به ظاهر کوچکتر می شود و سبکتر
و من از آن "سبکی" می ترسم.
انگاری که...
یک نفر ایستاده آن پشت و
سنگینی کوله بار تو را آرام
می کشد بر شانه های نحیف و زشتش
و من از آن "یک نفر" می ترسم.
کوله باری که آن قدیم تر ها
با قایم کردن یک نمره 18 دیکته،
قرچ قرچ کردن چند تا قند با دندون پشت در،
کندن چند تا گل رز باغچه،
کوتاه کردن موی چند تا عروسک
و چند دروغ ساده و بچگانه دیگر...
پر می شد و سنگین
آنقدری که تحمل حملش با من نبود و
به توبه و گریه می رسید و
سبک می شد....
حالا سنگین است و بزرگ
خیلی بیشتر....
ولی
انگاری آن یک نفر مدام برایم می کشدش
شانه هایم "سبک" است
و من دیر به دیر بر می گردم
تا نگاه کنم کوله بار بزرگم را
بر دوشهای خمیده آن "یک نفر"...

با پوزش از حاج آقا "مسنن مس" محترم و حاج آقا یا حاجیه خانم 8نقطه عزیز!![]()
خوب من که نمی خواستم انرژی منفی بدم...ولی نمی دونم تازگی ها چرا وقتی یکی رو مخم راه می ره یه ذره زیادی از کوره در می رم!
اینم برای پس دادن انرژیی که ازتون گرفتم...
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام
و به جای او راه می روم
غذا می خورم
می خوابم و ...
چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!"- رسول یونان

آدمها دو دسته اند:
دسته اول اونهایی هستند که حباب های ترد و ظریف می سازن و با یه فوت خیال، بقیه رو تا هر جا که می خوان بالا می برن...
دسته دوم هم که اکثریتن اونهایی هستن که روی حباب های دسته اول می شینن و هر چقدر سبکتر و پوچتر باشن، با این حباب های خیالی، بدون هیچ فکری، بالا و بالا تر، این طرف و اون طرفتر می رن...
و حالا، طبق رسم کهن این دنیا، همیشه این دسته اول هستن که تعیین می کنن کی حباب ها رو بترکونن...
و تو هر چقدر سبک تر و بالاتر باشی بدتر زمین می خوری و زخمی تر می شی...

«...من براى اين كه در دايره بازى جايگاه و نقشى داشته باشم، بايد ضرورتاً از خودم فاصله بگيرم و پيش نگاه «آنها» هويتى نمادين كسب كنم. به بيان ديگر: براى اين كه بتوانم خودم باشم بايد خودم نباشم...»
"- انتظار رقص مستانه حوريان داشتی؟
- شايد. می و ساقی کو؟
- شما را به چه بشارت داده بودند؟"
میرزاپیکوفسکی
"دلبستگی" از جمله موارد عجیب و غریبی به شمار می ره
که علی رغم شکل ساده ای که داره
به گمان من با یک معادله (یا شایدم نامعادله J)
غیرخطی ناهمسانگرد تانسوری مرتبه فلان فیت می شه،
البته من هنوز دیدی راجع به جوابهاش ندارم
فقط چیزی که اخیرا دارم تجربه می کنم اینه که
تا وقتی که به یک "چیز"، به یک "آدم"، به یک "جا"
دلبسته هستی...
جواب متغیر "وابستگی" از معادله "دلبستگی"
به بینهایت میل می کنه
ولی همینکه عدد "دلبستگی ات" از یک کمی
پا فراتر گذاشت به دو نرسیده،
از "وابستگی ات" هیچ چیز باقی نمی ماند،
انگاری که از همان اول هم چنین متغیری در معادله ات نبوده...
حس می کنم کل وجود عاطفی، وابستگی، دلبستگی ام
داره یکجا FDisk می شه!

من هنوز در بند گيلاس آخرم،
در بند نوای نی محبوبم،
در بند شکل ابر،
در بند دو خط شعر آرام،
در بند يک جملهی کوتاه از رمان بلند،
در بند چنارها،
در بند خندههای بیهوا،
در بند تنهايی،
در بند پيچ امينالدوله،
در بند اشکهای صبور،
در بند چند خاطره هستم...
نوشتن برای فرياد زدن خود است،
سرودن هم، نواختن هم، طرح زدن هم.
من هنوز در بند خودم...

"این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندر او حیرانیم
ميلهء بلندي را در دست گرفته و مي چرخاند ، دايره اي در هوا تصوير مي شود و ميله ناپديد مي شود . هرچه سرعت چرخش ميله سريعتر مي شود ، دايره واضح تر است و ميله محوتر ...
من روي آن دايره نشسته ام و مي نويسم ، تو روي دايره نشسته اي و مي خواني ، آن ديگري روي چرخه راه مي رود ، يكي مي دود ، آن يكي گريه مي كند واشكهايش بر خلاف انتظاري كه دارد و فكر مي كند دايره را تر مي كنند ، رو به بالا مي روند ، يكي مي خندد ، او مي رقصد ، آن دونفر دست هم را گرفته اند و مي روند ، آن دو ديگري هم با هم مي روند ولي يكي كند قدم بر مي دارد و ديگري مي دود ، يكي ازآنها از دايره به بيرون مي افتد و در دايره اي ديگر ادامه مسير مي دهد . هر يك نفر و يا چند نفر روي دايره اي هستند و تمام اين دواير روي دايره اي بزرگتر ...
هيچ كدام محور اصلي و باعث تصوير را نمي بينيم و حس نمي كنيم كه روي هيچ راه مي رويم ، گاهي يك نفر راه ديگري را سد مي كند ، خواسته يا ناخواسته ، گاهی یک نفر دایره را ترک می کند با میل خود و یا بدون رضایت . هیچ کس به میله نزدیک تر نیست ، مگر اینکه در دایره نچرخد . می توانیم خارج شویم ؟ باید بازی را بدانیم ، کسی سد راهمان نباشد و باید سد راه کسی نباشیم و نباید بترسیم .
مفاهیمی که در دور این چرخش نادیدنی با آنها در تماسیم همه شان وابسته به چیزی اند که وجود ندارد و خود ناشی از منبعی نادیدنی ست . پایمان روی هیچ چرخان است و نگاهمان ؟؟؟مفاهیم را از روی همین تصویر می بینیم و فقط روی این تصویر معنا دارند . هر لحظه خودمان را سنگین تر می کنیم و جای پایمان را روی چیزی محکم می کنیم که فقط یک عکس است و اگر چرخیدنی در کار نباشد آن هم نیست .
این ها فرهنگ لغات دایره ماست :
شادی : تجربهء یک لحظه بودن بیرون از دایره
غم : باور کردن تصویر
درد : وقتی که دایرهء ناموجود در ما فرو می رود
دروغ : دایره ای که زیر پای ماست
حقیقت : منبع اصلی
ظلم : چپاندن دایره خودمان به دیگران
آزادی : حق انتخاب برای سواکردن دایره
خیانت : سنگین تر کردن پایبست چرخش
ازدواج : پذیرفتن دایرهء دیگری به جای خودمان
عشق : وقتی که مست راه رفتن نفر جلویی یا پشت سری روی دایره خودمان و یا دایره ای دیگر می شویم
سکوت : نگاه
حسادت : جای نداشتهء دیگری را می خواهیم
برنده : چیزی را به ما می دهند که که نیست
بازنده : چیزی را از ما می گیرند که نیست
خوبی : راه را برای کسی باز کردن
بدی : راه را بر کسی بستن
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بندهء آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
می : هرکسی از ظن خود شد یار می !
تا کی غم آن خورم که دانم یا نه
این عمر به خوش دلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم برآرم یا نه
دانستن : ندیده انگاشتن دایره
ندانستن : دایره هست !
دوستی : همراهی
زشتی : دایرهء ناهموار
زیبایی : دایرهء هموار و صیقلی"- از وبلاگ عاقلانه
حالا گه گاه که می آید،
مداد سپیدش را هم می آورد
چیزی روی روحم می نویسد
کمی تویش نقاشی می کند...
و من شب
می دوم بازش کنم
تا نگاه کنم نوشته هایش را
بخوانم نقشش را
چیزی نمی یابم
مداد سپیدش را توان افزودن
چیزی جدید به روحم نیست
انگاری که بکر مانده است
این سپید زمینه سپید نقاشی شده،
بی نقش....

"با شعر و سیگار
به جنگ نابرابری ها می روم
من، دون کیشوتی مضحک هستم
که جای کلاهخود و سرنیزه
مدادی در دست و
قابلمه ای بر سر دارد
عکسی به یادگار از من بگیرید
من انسان قرن بیست و یکم هستم!"- رسول یونان

"کسی که چرایی زندگی را یافته است با هر چگونه ای خواهد ساخت ."- نیچه
"هدفی بايد، خدايی بايد، دليلی بايد.
وگرنه تحمل اين همه رنج و اشک و سکوت کار آدمی نيست."-میرزاپیکوفسکی
می گه چرا نوشته هایت اینقدر غمگینه؟
قبول دارم که آی سودای من کمی غمگینه
اما من از او خیلی شادترم...
همه چی از اونجا ناشی می شه که آی سودانویسی
ابزار لحظات غمگین منه...
بعضی آدم ها اندوهشان را با کار می پوشانند،
بعضی ها با مایعات عجیب،
گروهی با دود و دم،
برخی با نیایش،
من هم با نوشتن و گلاب به روتون "خرخونی مفرط"
اصلا این دکتر شدنم هم ماجرا دارد از همین دست
در هر صورت امروز صبح بعد از چند کلام صحبت و
اندکی "پژمیوس تراپی" حالم حسابی خوب شد...
جزییات حرف ها یادم نمانده فقط نتیجه آخرش
برای خودم این بود که:
نه! زندگی من لنگ چیزی نیست
نه لنگ کسی، نه لنگ چیزی، نه جایی
من آنقدر بهانه برای شاد بودنم دارم
که نباید لنگ بماند این شادی درونم
به یک نفر، به یک احساس، به یک بودن...
و اینکه این بند نازک معطل مانده است
به برآورده شدن چند آرزو
که اگر بشمارمشان زیاد هم نیستند
خیلی بزرگ هم نیستند
که گره کار به دست اوست و خودم
قرارمان هم از اولش این نبود که همه اشان برآورده شوند
او به اشاره به من می گوید
تمام هنر زندگیت خلاصه می شود به زیبایی نقش آرزوهایت...
قرار نیست که تا ابد کلید آرزوها و شادیم را بسپارم به دست تو
لنگ بماند احوالم به احوالات تو
قشنگ ترین لحظات زندگی ام را خودم می سازم
چه با تو چه بی تو...

دوست دارم هر سال روز تولدم این شعر فروغ را
اینجا بنویسم اما اینبار ویرم گرفته به جای همه
"می آیم" هایش بگذارم می روم می روم، می روم
نه اینکه آنجا هم تحفه ای باشد، نه
فقط می خواهم دیگر اینجا نباشم...
حالا بفرستند مرا وسط فلان سیاه چاله
یا بنشانمند روی بیخ فلان ستاره نوترونی
دیگر مگر فرقی هم برایم دارد فقط اینجا نه
ببین بر سر من ناسیونالیست دو آتیشه چه
آورده اند که اینطور شده ام یک انترناسیونالیست بی مخ!

"به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر میکردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه میآورند
به مادرم که در آینه زندگی میکرد
و شکل پیری من بود
و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد
میآیم ، میآیم ، میآیم
با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک
با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار
میآیم ، میآیم ، میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا ،
در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد."
حرفهایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی
به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد...
بعضی وقتا همه چیز اونقدر به طور مسخره ای به هم گره می خوره که
هر چی سعی میکنی که یه لبخند- حتی شده مثل بابای هانیکو هم-
بزنی که شاید روحیهات یه کم بهتر بشه بی فایده است...
البته فکر می کنم که هنوز هم بلدم شاد باشم
فقط این مدت کمی کند شده ام...
اصلا به سرم زده برم دکتر
هر چند دکتر پژمیوس که خودش دکتره می گه بی فایدست
دکترها بدرد مغزهای پیچیده نمی خورند،
ولی مشکلات من اونقدرها هم پیچیده نیست...
فقط
کمی زیاد با خودم حرف می زنم،
کمی کم می توانم کار کنم،
کمی زود دلم برای آدم ها تنگ می شود،
کمی زیاد چشمانم به پنجره خیره می ماند،
کمی کم می خوابم،
کمی زیاد فکر می کنم،
کمی زود اشکم به دم مشکم می رسد،
کمی کم از باران آرام می شوم،
کمی زیاد نگران دل آدم ها می شوم،
کمی کم شرایط دور و برم برایم ایده آل می شود،
کمی زیاد همه چی برایم تکراری می شود،
کمی زود از حرف ها و حرکات آدم ها می رنجم،
کمی زیاد دلشوره همه چیز را دارم،
کمی کم طبیعت و آسمان را می بینم،
کمی زیاد جاذبه زمین برای انجام هر کاری برایم زیاد می شود،
کمی زود به آخر دنیا می رسم...
و چند تا "کمی کم...کمی زیاد...کمی زود" دیگر
فقط همین
و فکر می کنم همه اینها به خاطر این است که
"او" فصل های بهار کمی زیاد بداخلاق و بی روح می شود
و "من" به ناچار بسیار زیاد دلتنگ و غمگین...
حالابه دکتر چه بگویم،
او چه می فهمد "او" چیست...
ماکزیمم خواهد گفت کمی صبر کن تا بهار تمام شود،
و او چه می داند که
کمی زودتر از پایان بهار صبرم تمام شده است،
کمی زیاد کم آورده ام...

اپیزود 1
صبح
تاکسی
صدای نوار تا عرش...
"دختر شط
وای می موروم برات..."
سرم گیج میره
"موهای بورت
تن بلورینت
وای می موروم برات..."
چشمام سیاهی میره
"حالا دست ها بالا بالا..."
پنجره رو می کشم پایین
سرمو می کنم بیرون
دهنمو باز می کنم
یه موجود لزج-مانند مثل
موجودی که گره گوار سامسا
در مسخ کافکا بهش مبدل شده بود
از وجودم بیرون می یاد
حالم خوب نیست
عرق سرد کرده ام
- چته؟
- چیزی نیست...یه حساسیته از بچه گی دارم
- چه حساسیتی!
- به "شعر کالبدی"
- چی می گی؟
- همیشه حالم از مدح کالبد آدمها بهم می خوره...
- تو دیوانه شدی ...
- سکوت
خدایا پینوکیو وقتی خواست یه "پسر واقعی" بشه
رفت پیش فرشته مهربون...
حالا اگه من بخوام یه "دختر واقعی" بشم و
بتونم حرف این جماعتو بفهمم چی کار باید بکنم؟!
اپیزود 2
شب
مترو
پسرک 15-16 ساله
بشره صورتش، عقب افتاده...
قدش زیر 130 سانت
صورتش زیادی کشیده با گونه های استخوانی
نگاه سرد زنها ماسیده به چهره اش
باصدای زمخت و بی هارمونی اش
بلند می خواند...
"...اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بـر یـار دیـگر نـبـنـدم دلـم را
سـرشــارم از آرزو و تـمـنـا
ای یار زیبا
ای یار زیبا..."
چشمانم رو می بندم
می گذارم زمختی صدایش
به نرمی در کالبدم فرو رود
آرام می شوم...

و من هنوز نمی دانم چه چیزی در فرآیند یک زیارت ساده نهفته است:
- چیزی شبیه به یک تفکر منسجم
- انگاری که می نشینی و بسته موج روحت را باز می کنی و روحت را
"دکانولوت" می کنی و سر فرصت همه هارمونی هایش
را یکی یکی بازخوانی می کنی،
- انگار که روحت آمیخته می شود با گوشه ای از روح "کسی"
- یک "در هم تنیدگی" را از روح خودت با روح همه کسانی
که آنجایند حس می کنی...
همه زمزمه ها، دعاها، ضجه ها، شیون ها و ناله های دیگران را
به عنوان گوشه ای از پیوستاری که تو نیز عضو
ساکت و دلتنگ آنی می پذیری و لازم می دانی
و بعد از آن است که کم کمک آرامی
حسابی Reset می شوی
انگار که در جریان یک "خودتناسخی" هستی و
اینبار نوزاد روحت از روح خودت متولد می شود...
همه احساست، فکرها، تخیلات و برنامه ریزی هایت
از نو نوشته می شوند و بزرگ می شوند ولی اینبار کمی متفاوت تر...
پارسال را یادم می آید رفته بودم تا دعا کنم برای "دل کندن دلم"
و امسال "رها" بودم و قسم خوردم که برای خودم دعا نکنم....نکردم
و درد دل و دعای همه جلوی چشمانم پرپر میزد...

اصلا این نانولوله های اکسید تیتانیوم برایم اومد ندارن!
خودم که از سفارت نتونستم بگذرم
مقاله ام هم که از ژورنال نتونست بگذره
حالا انگار یک برچسب "ریجکت" بزرگ
روی "وجود علمی ام" چسبانده اند![]()
دیگر کار چندانی برای انجام ندارم...
می نشینم همینجا و با کامواهای موهرم
برای اونالیا ژاکت یقه هفت می بافم!
مهم نیست که چقدر بزرگ شده ای
مهم آن است که
/ هنوز هم دوست داشته باشی بزرگتر که شدی خلبان بشوی،
/ هنوز فکر کنی معلم هایت همه چیز دنیا را بلدند،
/ هنوز فکر کنی پدرت قوی ترین و پولدارترین مرد است،
/ هنوز فکر کنی مادرت زیباترین و مهربان ترین زن دنیاست،
/ هنوز هم اعتقاد داشته باشی که اگر بتوانی با دستانت
سریع بال بال بزنی می شود کمی پرواز کرد،
/ هنوز هم فکر کنی بزرگتر که شدی وفادارترین و شاعرترین
مرد جهان تو را بسیار دوست خواهد داشت،
/ هنوز هم به تصویرت در آینه کمی شک داشته باشی
که خودت هستی یا همزادت در دنیای مجاز،
/ هنوز هم ولع داشته باشی که یواشکی
پاهایت را بکنی در کفش آدم بزرگها،
/ هنوز هم آرزوی خانه ای با دیوارها و سقف تمام شیشه ای را داشته باشی
/ هنوز هم گه گاهی بروی پشت تلویزیون و رادیو
تا بی هوا مجری راغافلگیر کنی،
/ هنوز هم بتوانی با یک تاب بازی جانانه به آسمان برسی،
/ هنوز هم این قدرت را داشته باشی که آدمهایی را
بسیار زیاد دوست داشته باشی، بدون آنکه عاشقشان شوی،
مهم آن است که هنوز صدای نفس های بلند
قشنگ ترین و دست نیافتنی ترین رویاهایت را راحت بشنوی...

اونالیای کوچکم
عجله لازم نیست
بگذار آهسته آهسته "بزرگ" شوی،
دویدن مداوم در طول زندگی خسته ات می کند
جلوتر خبری نیست
مسیر همه اش همین است
فقط دار و درختش است که گه گاه عوض می شود
ولی آسمان و زمینش همیشه همین است...
آرام تر...
تند که می روی
نگرانت می شوم
انگاری
یک چیزهایی از زندگی ات را نمی بینی
همانطور که تا به حال جایشان انداختی
و بعدها که بزرگتر می شوی دلتنگشان می شوی
همینطور که الان گاه و بی گاه
بی بهانه و با بهانه دلت می گیرد
نمی دانی چه بوده اند،
فقط می دانی از چیزهایی آنقدر سریع گذشته ای
که ندیدی اشان
و حالا می خواهیشان
آرام تر برو
بگذار وجودت تمام زیر و بم های زمین زندگی ات را حس کند
گاهی روی زمان دراز بکش...
اندکی وا بده...
کمی آرام تر "بزرگ" شو...

این چند بیت رو از دفتر شعر پدربزرگم آوردم،
حال امشب من خیلی شبیه احوالات اون تو
یکی از همین شب های بهاری سی و نه
سال پیشه...
زیان خیال کردن....
در عالم خیالات گم گشته ام که رفتم
در بهر فکر از دل، خون گشته ام که رفتم
در آرزویت هر آن از دیده اشک جاریست
جسمم ز آتش غم بر باد گشت که رفتم
پروانه وار به گلزار رفتم ز بوی گلها
تا عشق شمع از دل بیرون کنم که رفتم
افسانه وار از این دهر بگذشت بر وجودم
دیدم سزای نیکی با روز غم که رفتم
هشیار باش ای دوست پایان کار هر نیک
آتش زند به قلبت یک جمله گفتم رفتم
بیدار باش تو گیتی غمخوار خویشتن باش
خونسرد باش بهر کس نادیده گیر، گو رفتم
خواهی سعادت خویش سودبینی از وجودت
اخلاص قوم خویش را در نامه گیر، گو رفتم
بشنو ز من این نکته بر من گذشت حکایت
زنبوروار بهر گل، بوسه بگیر، گو رفتم
م. م. 18/1/ 1348
چقدر جالبه!
یه رابطه کاملا معکوس وجود داره بین:
میزان وقت برای سر خاروندن هر آدم و
حجم افکار مالیخولیایی داخل سرش...
تا حالا فکر می کردم که سرم خیلی شلوغه و روزمرگی ام فوران
ولی امروز دیدم قابلیتم از این حرف ها خیلی بیشتره...
وقتی اینطوری سرم شلوغ می شه
چگالی افکار مالیخولیایی تو سرم بطور نمایی کم میشه!
همینطوری رو هوا شادترم...

دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است،
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی،
که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا ابد
شنیده خواهد شد...