تبليغاتX
آی سودا

"زندگی، بای‌دیفالت خیلی هم قشنگ نیست.
...
زندگی، دیفالت‌ش قشنگ است.
زندگی، فقط دیفالت‌ش، بای‌دیفالت قشنگ، است."-هرم

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388;ساعت 18:15; توسط راحله; |

خواب بودم شاید نمی دانم

دادگاه بود در برزخ

شاکی بود

نمی دانم من بودم یا تو

متهم بود

نمی دانم تو بودی یا من

علنی بود

همه بودند

متهم محکوم شد به جرم آنکه هیچچ وقت نگفته بود!

شاکی محکوم شد

به جرم آنکه هیچ وقت نپرسیده بود!

ناظران محکوم شدند

به جرم آنکه پیش قضاوت کردند!

قاضی محکوم شد

چون هیچ وقت نفهمید

بعضی حرف ها را هیچ وقت

نه می توان پرسید

نه می شود گفت!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388;ساعت 19:44; توسط راحله; |

دردهایی هستند که بغض می شوند

بغض هایی هستند که اشک

درد هایی هستند که نه بغض می شوند نه اشک

فقط تو را عوض می کنند!

 

 

خودت را بخواهی عادت بدهی به چیزی فکرکنی

خیلی راحت تر است از اینکه

خودت را مجبور کنی به چیزهایی فکر نکنی

حالا همه فکرهایم بدجور به هم گره خورده!

نمی تونم یک گوشه متمرکز بشینم و

گره از فکرهای چپندر قیچی ام باز کنم

راه می روم

زیاد

از سرتا ته- از ته تا سر بلوار، از وسط تا بالای ولیعصر ....

فایده ندارد

هر چقدر بیشتر راه بروم و فکر کنم

همه چیز به شکل مسخره تری به هم گره می خورد!

اصلا انگاری

وسط یک مجادله دینی و مکتبی خوابم می بره و

یکهویی خودمو وسط یک بحث سیاسی بیدار و عاجز می بینم

بعد وقتی دارم تحلیل های کاملا علمی ام رو کامل میکنم

به نتایج مزخرفی از حس وابستگی می رسم!

هر چی بیشتر فکرمی کنم

گستره مفاهیم بیشتر آب می ره و همه چی کم رنگ تر می شه!

 

مثلا دین: حالا به غیر از جهان بینی و اخلاق خیلی از باید و نبایداش

برام اضافی شدن و سهم انحرافات صواب و ناصوابش رو نمی تونم

از هم تشخص بدم.

 

سیاست هم که این روزها بازارش داغه بدجوری منو به هم چی

مشکوک کرده، یه جورایی با وجود همه کشش ها و هیجان های دوست

داشتنی اش، و با حس کردن اینکه وسط همه بحث ها و جدال ها

کم کم یک مکتب فکری پیشرفته تر می تونه شکل بگیره ولی با تجربیات

چند ده سال گذشته، به فکر جمعی مردمم مشکوکم! دموکراسی اسلامی!

نمی دونم! شاید یه رضا خان عاقل بیشتر به درد این کشور بخوره!

 

نظراتم در زمینه حس و وابستگی و دلبستگی و عین شین قاف

هم به نازل ترین شکل ممکنش از سه سالگی تا حالا رسیده!

فرض کن فضا یه پیوستاره با چگالی نسبتا یکنواخت

حالا فرض کن تو این پیوستار یه گوشه هایی از فضا یه ریزه چگال ترن

که بقول مرحوم پرفسور نسبیتی اتفاقا نور رو هم کج و کوله می کنن

حالا این ملا یه ریزه متراکم

در ابعاد بزرگ می شه چیزی مثل خاک وطنت

و در ابعاد کمی کوچکتر می شه همون معشوقت!

مسخره است

که همه عمر چشمت رو از خلا و ملا گسترده برداری و

همه فکر و ذکرت بشه همون چند تا نقطه پیوسته و چگال فضا!

دلت شور بزنه و تالاپ تالاپ و....

خلاصه بی خیال کالبد اثیری و اختری و هورقلیا!

نظراتم در مورد این دنیا و اون دنیا و پیچوندن و اونالیا و زندگی و آینده مجهول علمی و ....

اوف....

تا اطلاع ثانوی فکر کردن ممنوع!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388;ساعت 8:40; توسط راحله; |

 

بیا بریم بام تهرون

 

امشب

 

شکار ماه حالی می ده!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388;ساعت 10:15; توسط راحله; |

این دل برای من دل نمی شه

نانو برای من علم نمیشه!

ری را برای من اسم نمی شه!...به به

 

بیست و دو، سه سال می گذره از روزی که

مرحوم "معلم عزیز" زیر لوحه های کج و معوجم نوشت

"با دقت بیشتر نوشته شود!"

نمی دونم این همه سال های دفتر کتابی و پیپری

پشت سر هم چطور گذشت....

گذشت و آخرش رسیدیم به

یک گله نانولوله و چند تا سلول خورشیدی

که انگار قرار نیست راحت با ری را کنار بیایند

همه چیز هم که سرجای خودش باشد و درست

باز هم زندگی به جاهایی می رسد

که می فهمی چند تا نانولوله و دی اس سی

نمی تواند بقیه زندگی علمی ات را پر کند

و راضی نگهت دارند

همه چیز هم که درست باشد

خودت می فهمی دوباره باید برگردی به یک نقطه قدیمی تر

شاید 7 – 8 سال پیش

به نقطه ای از کره خاکی که هنوز نمی دانم کجاست!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388;ساعت 6:56; توسط راحله; |

واقعیت هایی که داستان شدند

داستانهایی که دارند واقعیت می شوند!

 

 

برای هم سن و سال های من

زندگی سه دهه ایمان سه پاره شد!

- اپیزود اول

واقعیتی بود که در آن زندگی کردیم، جنگ

داستان هایی بود از واقعیت های گذشته که برایمان می گفتند، انقلاب

- اپیزود دوم

داستان و فیلم و شعر و تاتر بود که از واقعیت

اسیری و مفقودالاثری و شهادت های اپیزود اول برایمان می گفتند

که غمگین می شدیم، گه گاه هم اشکمان در می آمد...

- اپیزود سوم

حالا دوباره همه داستان هایی که برایمان می گفتند شد واقعیت

شعارنویسی و تظاهرات و تعقیب و گریز و خرابکاریهای کوچک و بزرگ در دانشگاه

همه اش دوباره تکرار شد

و اینبار شنوندگان داستان ها شدند بازیگر واقعیت جدید

به امید آنکه

وطن دوباره بشود قهرمان داستان قدیمی چندهزار ساله خودش

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388;ساعت 9:45; توسط راحله; |

آخرهای شب

از آینه بیرون می‌آید

دست‌هایم را می‌بوسد

دریچه‌های قلبم را بتادین می‌زند

باندهایم را عوض می‌کند

می‌گوید

قوی باش

و من

پیش از آن که

به صورتش نگاه کنم

به خواب می‌روم

آرام

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388;ساعت 9:32; توسط راحله; |

 

قطره دریاست اگر با دریاست

ورنه او قطره و دریا دریاست!

 

قطره دیدن و قطره بودن، خاصیت انسان سه بعدی است

و کل نگریستن خاصیت انسانی است که حصار محدود ذهن و روح

خود را می شکند و به میدان و حوزه عرفان گام می نهند.

چون ما هستی را آنطور که باید درک نمی کنیم،

آن را نسبت به خود مستقل می بینیم،

در حالی که دانش امروز ثابت کرده که یک آزمایشگر علمی

با نتایج علمی خود از لحاظ اندیشه به یگانگی می رسد!

...حواس ما انسان ها چون سه بعدی است،

جزئی از عالم را درک می کند.

هیچ کس ها نمی داند که انسان باید مجهز به چند بعد باشد

تا بتوند کل هستی و ملک وجود را کاملا درک کند.

اما آنچه مسلم است، ما با این حواس محدود قادر به

شناخت کل، حتی از دیدگاه کل نگری نیستیم.

 

جنبش کف ز دریا روز و شب

کف همی بینی و دریا نی عجب!

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388;ساعت 9:19; توسط راحله; |

..."انسان از بدو تولد عاشق خویش است و تا زمانی که دچار این خودشیفتگی است، عشق او به دیگری، جلوه­ای از عشق به خودش خواهد بود.زیرا در این حالت، او دچار عشقی عقلانی است و بر اساس سودجویی عقل، برای منفعت خويش معشوق را می­طلبد.اما به محض این که عشق حقیقی به هر یک از تجلیات الهی در دل او خانه کند، این خانه از وجود خودش خالی خواهد شد و از آنجا که رمز ورود به حریم عشق الهی، گذشتن از خویش است، در این مرحله، به درک این حقیقت می­رسد که خداوند عاشق اوست و به این ترتیب، به نسبتی که این عشق را بچشد، عاشق او خواهد شد."...

 

..."مگر نه این که ابن ملجم­ها خداپرستان نادانی هستند که به نام حق در مقابل حق ایستاده، به نام خدا، راه خدا را می­بندند و احساس رستگاری می­کنند؟ مگر نه این که حاضرند حتی جان خود را دراین راه فدا کنند؟ مگر آنها مدعیان حقیقت و قربانی حماقت نیستند؟ چگونه می­توان از این حماقت رهایی داشت؟ شاید باید ابن ملجم بودن را شناخت!"...

 

..."ابن ملجم­ها به نام حق و با چشمانی بسته در برابر شکل­گیری هر جریان حق­طلبانه­ای می­ایستندو آن را متوقف می­کنند؛ ابن ملجم­ها به نام دفاع از حق، در برابر هر نهضت شکل گرفته بر حقی نیز قد علم می­کنند و با به انحراف کشیدن، آن را از معرفت تهی کرده، تنها جسدی برجای می گذارند. زیرا آنها درسی از اولیا نیاموخته­اند و خبری از علی­ها ندارند."...

 

..."انسان امروز به دلیل فقدان معرفت و دوری از کمال الهی، در رنج و عذاب است و چنان که باید، طعمی از شیرینی و حلاوت حضور خدا و درک حقیقت نمی­چشد.او نیازمند هدایت است و گاهی راهی می­جوید و نمی­یابد. زیرا ابن ملجم­های تاریخ، پیام­ اولیای خدا را به شهادت رسانده­اند. زیرا رمز کمال علی (ع) پنهان است."...

لینک مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388;ساعت 8:35; توسط راحله; |

بوته‌ها را به هم بزنیم
تا بجوییم و نیابیم
چیزی را که باید درمان کند
این دردهای ناشناخته را
که همه‌جا با خود می‌بریم.

رنه شار

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388;ساعت 8:28; توسط راحله; |

فرق نمی کند جهان بطلمیوسی باشد

و فقط چند کیلومتری

يا نسبیتی و چند میلیارد سال نوری

ولی خدا کند مسدود و بسته نباشد

حالا می خواهد شکل زین اسب شود

يا بطری کلاین یا نوار موبیوس

اگر همه فرض ها درست از کار در آید

و قرار باشد هشتاد میلیارد سال دیگر

دوباره نورها برگردند به نقطه اولشان

من يکی که فرار می کنم

می روم بیرون حلقه کیهان

بی ملا، بی جوهر، بی آگاهی

بسط می نشینم!

من از تکرار نورهای خودم می ترسم...

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388;ساعت 8:51; توسط راحله; |

"ابدیت"

مفهومی که این روزها مرا بدجور درگیر خودش کرده!

بزرگترین نوع

لذت ها، وابستگی ها و دوست داشتن ها

در شکل غیر ابدی اشان

تبدیل می شوند به نوعی درد

از نوعی عجیب و بزرگ

دو جرعه "لذت ابدی" لطفا!!

من فقط محورهای دو سر بی نهایت را دوست خواهم داشت!

 

 

هنوز در سفرم …

خیال می کنم

در آب های جهان قایقی است

و من – مسافر قایق –

هزارها سال است

سرود زندۀ دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پیش می رانم. 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388;ساعت 20:37; توسط راحله; |

"پوزیترون ذره ای است پایدار و طول عمرش مانند آنتی پودش الکترون

عملا نامحدود است. پوزیترون فقط در خلاء عمری طبیعی دارد چون در

ملاء فورا یک الکترون یافته و در هم ادغام می شوند. آن دو یکدیگر را

نابود می کنند و این حالت را فیزیکدانان انتفاء ذرات می نامند."

 

و.کلر- جهان فیزیکدانان

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388;ساعت 20:7; توسط راحله; |

"پس حکیمان گفته اند این لحن ها

از دوار چرخ بگرفتیم ما

بانگ گردش های چرخ است این که خلق

می سرایندش به تنبور و به حلق

مومنان گویند که آثار بهشت

نقض گردانید هر آوای زشت

ما همه اجزای آدم بوده ایم

در بهشت این لحن ها بشنوده ایم

چون به ما آمیخت آب و گل شکی

یادمان آید از آنها اندکی!"

اگر موجودی جزئی از یک سیستم نباشد، هرگز وجود آن سیستم

را درک نمی کند، مانند موجود سه بعدی که نظام ها بعد بالاتر را

درک نمی کند.

حالا من یادم نیست چند بعدی بوده ام!

فقط مطمئنم ابعادی را گم کرده ام، لحن هایی را فراموش

این بی قراری بی دلیل نیست!

بیدار شو! "بی دار" شو ! "ب ی د ا ر" شو!

بشنو! "بش نو" ! " ب ش ن و"

"بیادآر"! "به یاد آر"! "ب ه ی ا د آ ر"!

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388;ساعت 16:49; توسط راحله; |

 

بنویس ما غمگینیم و دریا دور
بنویس آسمان برای خود آسمان است
ما درون هم میمیریم نه در خاک نه در آسمان
ما دیوانه تر از آنیم که بتوانیم زنده باشیم

نیاز به یک کلمه دارم

               کلمه ای که مرا از روی زمین بردارد

 من مثل ساعتی مریضم

                             و به دقت درد می کشم

سکوت تانکی است

                  که بر زمین فکرهایم می چرخد و

                                                     علامت می گذارد

از روی همین علامت ها دکتر

                        نقشه ی جغرافیایی روحم را روی میز می کشد

                و با تاثر دست بر علامت ها می گذارد :

                                                 - چه چاله های عمیقی !

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388;ساعت 12:7; توسط راحله; |

"ابراهیم"

هوس یک ملاقات کرده ام

بی واسطه

حرف دارم

زیاد

خودم باشم و "پیر"

جبرئیل و میکائیل هم نباشند

من باشم و تو دو استکان چای داغ

هوس ملاقات دارم

بی واسطه!

با پیر...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388;ساعت 8:31; توسط راحله;

اونالیای کوچک

من این روزها می ترسم

از خیلی چیزها می ترسم!

من از مرد می ترسم، از نامرد هم، از "جوان مرد" هم

من از رفیق می ترسم، از نا رفیق هم

من از بازی می ترسم، از باخت، از برد، از بازیچه بودن، از نخودی شدن هم

من از یار، از دنیا، از وابستگی، ....

من از خیلی چیزهایی که زخم می اندازد و

نیست می شوند می ترسم

من از همه چیزهایی که قرار است بعدا بیایند می ترسم

من می ترسم اونالیا!

هوس کرده ام که مثل درخت بی فایده جوانگ  زه شوم

تا از زخم ها در امان بمانم!

 

"درخت بزرگی دارم،

از آن گونه که بی بار و بر خوانند

کنده اش گوژ است

و فراوان گره دارد

که کس نتواند از آن الواری صاف برآرد

شاخه هایس بسیار کج است

به هیچ طریق نتوان برید تا فایده ای به بار آرد.

هیچ درودگری به آن نمی نگرد

چنین درخت تناور بی فایده است؟

پس در زمین بایر، در جای تهی بکارش

زیر سایه اش آرام گیر،

هیچ تبر و اره ای قصد آسیبش نکند،

هرگز کسی نبردش.

بی فایده، دیوانه ای!"

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388;ساعت 8:24; توسط راحله; |

 هر روز دارم چند ساعتی!

بر روی پاییز قشنگ تهران پیاده راه می روم.

به دنیای درون که کار نداشته باشم...

انگار پاییز 88 برای دنیای بیرونم که سنگ تمام گذاشته...

صدای پاییز امسال را از دست ندهید،

بی نظیر است!

حتی در بین همه مشغله ها و سردرگمی هایم

چیزی در پاییز امسال است

که در وسط پیاده روهای پر از آدم و برگ هم

 به شدت آرامم می کند!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388;ساعت 19:39; توسط راحله; |

خیلی دور نیست

چند سال پیش بود که

شعارهای مرگ بر شاه!

یکی یکی از در و پیکر کوچه پس کوچه های شهر پاک شد

که حالا دوباره دارد روی دیوارها پر میشود

از مرگ بر

انگار  خشت و دیوارهای این سرزمین

مدام باید به عشق این خاک

فریاد نفرتشان را بفرستند بر کسی!

عجب که عشق و نفرت هر دو

از یک جنسند!

نوای یک  ساز!

دو رو از یک واقعیت!

یک واقعیت بحرانی، تهاجمی، فراگیر!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388;ساعت 19:21; توسط راحله; |

حرف را باید زد!

حرف را که نزنی

گوشه دلت که بماند

زخم های روحت را چرکین می کند،

حرف را باید زد

حرف را که نزنی

می شود مثل زخم های معروف هدایت

که قرار  است یک عمر مثل خوره روحت را بخورند!

حرف را باید زد

که وقتی زدی

راحت تر نفس می کشی

بخش هایی از وجودت برای همیشه از دست رفته

ولی با بقیه حست

راحت تر می توانی در خلوتت به آرامش برسی!

حرف را باید زد....

.

.

.

همه وجودم پاک و  سپید شده...

حالا نمی دانم "ری را"یی هستم که "بی دار" شده است

يا "بی دار"ی هستم که "ری را" شده....

 

شبی خواب دیدم که پروانه ام و از گلی به گلی می پرم.

بی خبر بودم از اینکه جوانگ زه ام.

ناگه برخاستم و باز جوانگ زه شدم.

ولی نمی دانستم که آیا من جوانگ زه ام

که خواب دیدم پروانه شده بودم

یا پروانه ام که خواب می بینم جوانگ زه شده ام!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388;ساعت 19:2; توسط راحله; |

 

اونالیای کوچکم

بزرگتر که می شوی

زندگیت پر می شود از  نشانه ها!”

از نشانه هایی که دنبالشان راه می افتی

تا برسی به

مقصد"

نشانه هایی از جنس های مختلف

که قرار نیست همه اشان تو را برسانند.

نشانه هایی که تو را معصومانه می کشانند

به حلقه های تو در تو

حلقه هایی که فکر می کنی از داخلشان در آمده ای

و افتاده ای در مسیر بعدی

ولی می بینی که انگار تو را

در زمان های مشخصی در نقاط معلومی از کیهان تکرار می کنند

می رسی به نقطه "صفر"

از نشانه ها" می ترسم.

از آنهایی که دنبالشان راه می افتی

و به نا کجا آباد روحت می کشانند

از نشانه هایی که تو را به دام حلقه های ابدی

می اندازند می ترسم....

 

 

L’oiseau qui chante dans ma tête
Et qui dit sans cesse que tu m’aimes
Et qui dit sans cesse qui je t’aime
L’oiseau avec le fastidieux refrain
Je le tuerai demain matin.


آن پرنده را که می خواند در سر من
و مدام می گفت که تو دوستم داری
و مدام می گفت که دوستت دارم
من آن پرنده پرگوی پرملال را
صبح فردا خواهم کشت.

" ژاک پرور"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388;ساعت 17:5; توسط راحله; |

 

سال آینده در کنار غرفه "اینست"

غرفه رمالی را باز می کنم

و سردرش می نویسم :

فال کوانتومی با بهره گیری از نانوذرات قهوه

فکر کنم خوب فروش کنم!

برویم سراغ سنتز قهوه نانوذرات و طیف یوویویز مربوطه...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388;ساعت 16:58; توسط راحله; |

با اينکه اين کتاب رو خیلی دوست داشتم ولی خوندنش به طرز موزيانه ای عذابم می داد!

 

 

"با ماری حتی در این باره صحبت کرده بودم که بچه ها چجوری لباس بپوشند، او نظرش بارانی های روشن و زیبا بود، اما من موافق با بادگیر و بارانی های نیم تنه بودم، چون تصور می کردم که یک بچه با یک بارانی بلند روشن و شیک هرگز در چاله های پر از آب قادر به بازی کردن نیست، در حالی که بادگیر های نیم تنه برای این کار مناسب هستند.همیشه فکر می کردم فرزندمان دختر خواهد بود، می گفتم که دخترمان با یک بارانی نیم تنه، هم گرم می ماند و هم پاهایش آزاد هستند، و وقتی سنگ در چاله های پر از آب پرتاب کند بارانی اش کثیف و خیس نمی شوند و احتمالا تنها پاهایش کمی خیس می شوند. اما ماری بر این عقیده بود که دخترمان اگر بارانی بلند و روشن بپوشد، آن وقت بیشتر به خودش توجه می کند و مواظب است که لباس هایش تمیز بماند... اگر ماری از تسوپفنر بچه دار شود، آن وقت او نه می تواند بادگیر نیم تنه به تن شان کند و نه بارانی بلند شیک روشن، او باید بچه ها را بدون بارانی به بیرون بفرستد، چون ما در باره ی انواع بارانی ها به اندازه کافی صحبت کرده بودیم.ما حتی درباره ی شلوارک های کوتاه و بلند، لباس زیر، جوراب و کفش آنها هم صحبت کرده بودیم-اگر او بخواهد احساس فحشاء و خیانت نکند مجبور است اجازه دهد بچه ها کاملا عریان در خیابان های شهر بن تردد کنند. من همچنین اصلا نمی دانم که او به بچه هایش برای خوردن چه خواهد داد: ما درباره انواع غذاها و روش های تغذیه با یکدیگر صحبت کرده بودیم و با یکدیگر هم عقیده بودیم که بچه ها را طوری بار بیاوریم که شکمو نباشند..."

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388;ساعت 16:49; توسط راحله; |

...
چو دیدی روز روشن را
چه جای پاسبان باشد
برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش
تو لطف آفتابی بین
که در شب‌ها نهان باشد
دلا !
بگریز از این خانه
که دلگیر است و بیگانه
به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد
بجو آن صبح صادق را
که جان بخشد خلایق را
هزاران مست عاشق را صبوحی و امان باشد
یکی خوبی
شکرریزی
چو باده رقص انگیزی
یکی مستی
خوش‌آمیزی
که وصلش جاودان باشد
...
کسی کاو یار صبر آمد
سوار ماه و ابر آمد
مکن باور که ابر تر گدای ناودان باشد
...
کسی کاو خواب می‌بیند که با ماه است
بر گردون
چه غم
گر این تن خفته میان کاهدان باشد
دهان بربند و خامش کن که نطق جاودان داری
سخن با گوش و هوشی گو
که او هم جاودان باشد

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388;ساعت 10:2; توسط راحله; |

از حل کردن آدم هایی با ساختارهای مغزی فرکتالی چند بعدی خسته شده ام

فکر می کنم بخش عظیمی از انرژی فیزیکی، متافيزیکی و پاتافيزیکی ام

را خرج حل کردن آدم هایی کرده ام که

اصلا حل تحلیلی و عددی نداشته اند

معادلات يا بهتر بگویم نامعادلات بی جواب و حد

اصلا این روزها از آدم های مغز فندقی، خطی و صفحه ای بیشتر خوشم می آید

همان هایی که

برای دوست داشتن و نداشتن

برای زنده بودن و مرده بودن

برای خواب و بیداری

برای نفس کشیدن و کار و زندگی و مردگی اشان

دنبال دلایل افلاطونی و عرفانی

بهانه های ابدی و ازلی نمی گردند.

از همان هایی که شب ها توی مترو و

روزها توی کلاس حرکات... می بینم.

همان هایی که با خریدن یک انگشتر بدلی گنده و

ياد گرفتن یک حرکت پای ساده

بی بهانه و "ساده"

شعف وصل پیدا می کنند و

صدای خنده اشان بی سبب تا عرش بالا می رود!

از همان هایی که از دنباله روح بیرون زده از چشم هایت

هیچ چیز دستگیرشان نمی شود....

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388;ساعت 9:57; توسط راحله; |

چند روزیست که کلمه "چرا" را ازمجموعه لغات ذهنم دور انداختم

چرا، چرا من، چرا تو، چرا اون موقع، چرا حالا

چرا را که دور بريزی کلا راحت تر می توانی

نفس هايت را بالا و پايين بفرستی!

حوصله ندارم کسی نگرانم باشد،

دوست ندارم کسی از روی تخم چشمهايم

از روی پلک زدن هايم

بخواهد رازهای درونم را کشف کند

رازهای من ابدیست

چشم هايم را برای هميشه از همه خواهم دزديد

من خوبم

صدای آهنگ را کم می کنم

می گذارم آرام بنشيند روی تنم

نوايش که  به مغز استخوانت برسد بلندت می کند ....

پنجره را باز می کنم

سردم می شود و بلندتر سرفه می کنم

من خوبم

پولیور قرمزم را می پوشم

شکل زنی می شوم که دوستش دارم

می نشینم روی صندلیم

آرام، بی صدا، بی عجله

دی ان ای هايم را می شمارم

تنها نیستم

پیر" هم نشسته گوشه اتاقم و راز دل می خواند

و با صدای بلند می خندد و می گوید "تو خوبی"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388;ساعت 17:3; توسط راحله; |

 

به سلامتیِ درخت!  نه به خاطرِ ميوه‌ش، به خاطرِ سايه‌ش.

 

به سلامتیِ ديوار! نه به خاطرِ بلنديش،

واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمي‌کنه.

 

به سلامتیِ دريا! نه به خاطرِ بزرگيش، واسه يک‌رنگيش.

 

به سلامتیِ سايه! که هيچ‌وقت آدم رو تنها نمي‌ذاره.

 

به سلامتیِ پرچم ايران! که سه‌رنگه.

تخم‌مرغ! که دورنگه. رفيق! که يه‌رنگه.

 

به سلامتیِ همه اونايی که

دوسشون داريم و نمي‌دونن، دوسمون دارن و نمي‌دونيم.

 

به سلامتیِ نهنگ! که گنده‌لات درياست.

 

به سلامتیِ ز نجير! نه به خاطر اين‌که درازه،

به خاطر اين‌که به هم پيوستس.

 

به سلامتیِ خيار!

نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «يار»ش.

 

به سلامتیِ شلغم!

نه به خاطر «شل»ش، به خاطر «غم»ش.

 

به سلامتیِ کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش، به خاطر خاکی‌بودنش

 

 

به سلامتیِ پل عابر پياده!

که هم مردا از روش رد مي‌شن هم نامردا!

 

به سلامتيِ  برف! که هم روش سفيده هم توش.

 

به سلامتيِ رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن.

 

می‌خوريم به سلامتيِ گاو! که نمي‌گه من، مي‌گه ما.

 

به سلامتيِ دريا!  که ماهی گنديده‌هاشو دور نمی‌ريزه.

 

می‌خوريم به سلامتیِ اونکه هميشه راستشو مي‌گه.

 

به سلامتیِ سنگ بزرگ دريا! که سنگای ديگه رو می‌گيره دورش.

 

به سلامتیِ بيل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

 

به سلامتیِ دريا! که قربونياشو پس مي‌آره.

 

به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع! که يه‌تنه يه اتوبان رو حريفه.

 

به سلامتیِ سيم خاردار!

که پشت و رو نداره.

 

به سلامتیِ سرنوشت!

که نمي‌شه اونو از سر نوشت.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388;ساعت 10:32; توسط راحله; |

 

تا حالا فکر می کردم

که این فقط دنیاست که به حال من کاری نداره

و بی تفاوت به منه

آفتاب که بزنه

پرند ههاش می خونن

و برگ هایی که باید بیوفتن می افتن و

سیلویا بی من و با من بزرگ می شه و

خلاصه متعلقات و غیر آن ناگزیر سرگرم

کار خودشون می شن

هر چند قبلنا از این بی تفاوتی جهانی لجم می گرفت،

ولی تازگی ها خودم هم

عادت کردم بی خیال دنیای مزخرف درونیم بشم

و مثل بقیه دنیا و مشتقات بدرد نخورش

خودم رو قاطی گذر زمان  بکنم و

تا سر حد خفگی خودم رو سرگرم تفریحات چرند دنیوی بکنم!

تا بلکه دنیای درونی دست از سرم برداره

و نیز فرصت فکر کردن

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388;ساعت 17:59; توسط راحله; |

             "ر ی ر ا یش بیامرزاد..."

 

تو می‌میری و من اون‌قدر بهت فکر می‌کنم

تا آخرش به خودم می‌قبولونم

 که هر پدیده‌ی آشوب‌ناکی، یه روزی تکرار می‌شه.

بعد سعی می‌کنم با منطقی جلوه دادن قضیه،

کم‌کم فراموش‌ت کنم و قبرت رو، یه تیکه‌ی حاصل‌خیز از مزرعه بدونم...
تو می‌میری و من فکر می‌کنم

که هر پدیده‌ی آشوب‌ناکی، محض تنوع، محض خنده،

یه روزی آشوب‌ناک بودنِ خودش رو زیر سؤال می‌بره.

من امیدوار می‌مونم.

من مزرعه رو مهم‌ترین تراژدی عمرم می‌دونم.

من التماس می‌کنم. گور بابای هر چی آشوبه...
تو می‌میری و من باورم می‌شه

که هسته‌ی اصلی اکسپشن‌های آفرینش،

یه جاییه نزدیک همون قبرستونی که آخرین بار با هم رقصیدیم.

می‌رم همون‌جا.

یه اکسپشن، هر چه‌قدر هم آشوب‌ناک باشه، دو تا نمی‌شه.

تو می‌میری و من منتظر می‌شینم تا مردن‌ت رو ببینم.

همه‌ی سعی‌م رو می‌کنم که مثل همیشه نباشه تا باورم بشه؛ شب‌به‌خیر.

همه‌ی سعی‌م رو می‌کنم که مثل اوایل آفرینش بشه؛ شب‌به‌خیر.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بعد از مردنت

هنوز هم چیز هیجان‌انگیزی برای پیش‌بینی‌کردن وجود داشته باشه.

 یه چیزی تو مایه‌های شب‌به‌خیری که هر شب لای یکی از تارهای موت می‌گفتم...- ”  هرم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388;ساعت 17:12; توسط راحله; |

 

بعضی مواقع بعضی مفاهیم

بدجور به لحظه لحظه زندگیت گره می خورند.

حالا هر جا که می روم

حتی وقتی نمی روم و ساکت می نشینم

پلک هم که نزنم

انگاری من- تو - مکان - اجرام - احوال و لحظات

به طرز عجیب و غریبی کانوولوت می شویم با:

 

- وحدت

- شک و باور

- صورت متافیزیکی قانون سوم نیوتن

 

دو کلام از خواب های یک دیوانه در جهان مسطح:

 

"من یک "تو"ی ناخالصم

با ضریب همگنی بینهایت

و ضریب همزمانی یک

و ضریب ِ اتصال صفر"

شکل۱- یک فقره آقای بی نهایت که فکر می کنه تنهایی به وحدت رسیده

شکل۲- دو فقره آقا و خانم بینهایت که فکر می کنن به وحدت رسیده اند!

شکل۳-  یه چیزی اومده از حلقوم وحدت رد شده

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388;ساعت 16:22; توسط راحله; |